تبليغاتX
زندگی و موفقیت
زندگی و راه های رسیدن به موفقیت

ساعتـــی میـــزان ایــنی ســـاعتی میـــــزان آن

یک نفس میزان خود شو تا شوی موزون خوش

   « مولوی »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

سلام به تمامی دوستان علاقمند به زندگی و موفقیت در آن

من قصد دارم واستون از موفقیت و راه های رسیدن به اون از دیدگاه بزرگان مطالبی رو بگم

که مطمئناْ میتونه کمکتون کنه و واستون مفید باشه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

 

    «مقدمه»

هنوز نمی دانم منظور از فردی تحصیل کرده

چگونه شخصی است ؟! اما یقین دارم این امر

به سال هایی که فرد رسماً محصل بوده اسـت

بستگی ندارد. اگر ما مهارت های بقا، حســن

ارزش و شأن انسانی، شایستگی قدردانـی از

زندگی و توانایی بخشیدن و دریِِِــافت عشـــق

دانش و چگونگی استفاده کردن از عمر خود

را فرا نگیریم و مصمم نشویم که هنگام ترک

دنیا آن را جای بهتری از آنچه بود ، بسـازیم

فردی نیم تحصیل کرده خواهیم بود.

                                       «لئوبوسکالیا»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

روزی استادی به سفر دریایی رفت. او مردی با تحصیلات عالی بود و قطاری از القاب به دنبال نامش داشت؛ اما تجربه اش از زندگی اندک بود. در بین خدمۀ کشتی، ملاح پیر و بی سوادی بود که هر شامگاه به اتاقک استاد جوان می آمد تا به سخنان او در مورد موضوعات مختلف گوش کند. او تحت تأثیر دانش استاد قرار گرفته بود. یک شب وقتی ملاح، بعد از چند ساعت گفت وگو می خواست اتاقک جوان را ترک کند، استاد پرسید:

_«آیا زمین شناسی خوانده ای ؟ »

_«خیر استاد. من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام.»

_«پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را بر باد داده ای.»

ملاح پیر با چهره ای غمگین دور شد و اندیشید «اگر آدم دانشمندی چنین می گوید، پس حتماً حقیقت دارد و من یک چهارم عمرم را بر باد داده ام.»

شب بعد هنگام خروج ملاح از اتاقک، استاد پرسید:

_«پیر مرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای؟»

_«اقیانوس شناسی چیست استاد؟»

_«دانش مربوط به اقیانوس ها.»

_«خیر استاد.من هیچ وقت چیزی نخوانده ام.»

_«پیر مرد، تونیمی از عمرت را بر باد داده ای.»

پیرمرد با چهره ای مغموم دور شد و اندیشید «من نصف عمرم را بر باد داده ام .این مرد اندیشمند اینطور می گوید.»

شب بعد، بار دیگر استاد جوان از ملاح پرسید:

_«پیر مرد آیا هوا شناسی خوانده ای؟»

_«هواشناسی چیست استاد؟  حتی اسمش را هم تا کنون نشنیده ام.»

_«تو دانش زمینی را که برروی آن زندگی می کنی نخوانده ای ! دانش دریایی را که از آن امرارمعاش می کنی ، نخوانده ای! دانش هوایی که هر روز با آن سروکارداری، نخوانده ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای.»

ملاح پیر، خیلی ناراحت شد. «این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را بر باد داده ام ، پس من حتماً سه چهارم عمرم را بر باد داده ام.»

روز بعد ، نوبت ملاح پیر بود. دوان دوان به اتاقک استاد جوان آمد و فریاد زد:

_«جناب استاد: آیا شما شنا شناسی خوانده اید؟»

_«شنا شناسی؟ منظورت چیست؟»

_«استاد می توانید شنا کنید؟»

_«نه ! من شنا بلد نیستم.»

_«جناب استاد ، شما همه عمرتان را بر باد داده اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می توانند شناکنند، به ساحل نزدیک می رسند اما آنهایی که شنا بلد نیستند، غرق می شوند. خیلی متاًسفم، جناب استاد! شما حتماً جانتان را از دست می دهید.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

«هدف داستان»

درخانواده، مدرسه و دانشگاه عمرما صرف یادگیری اطلاعات و حفظ مطالب به اصطلاح علمی می شود که باور داریم خوشبختی و موفقیتمان را در آینده تضمین خواهند کرد.با این پندار، وارد عرصه زندگی می شویم که هر آنچه لازمه برخورداری از زندگی است به طورتمام وکمال آموخته ایم. اما دیر زمانی نمی گذرد که شیوه حل آنها را نمی دانیم، درمانده از درک و تجزیه بسیاری از پدیده ها خود را موجودی ضعیف و ناتوان و زندگی را پیچیده و تسخیر ناپذیرمی پنداریم. باعدم رضایت از زمانه و سرزمینی که در آن بدنیا آمده ایم به عدالت خدا شک و زندگی را به خاطر خشونت و بی رحمی اش محکوم می کنیم.

اما حقیقت آن است که زندگی نه آمیخته با سختی و نه آسانی است. زندگی نه سیاه و نه سپید است. اینکه زندگی را همچون سفری شگفت انگیز، با شکوه وسرتاسرهیجان وشادی تجربه کنیم. یاچیزی جز رنج ومحنت نبینیم وهمواره خود را درمحاصره امواج سهمگینی بیابیم که ما را به سمت فنا ونیستی سوق می دهند، به میزان دانسته ها ومهارتهایمان ازشنا وحرکت دراین دریای وسیع، بستگی دارد. آنچه روزها ولحظه ها را سخت وطاقت فرسا می کند ناتوانی ما ویا جبرروزگارنیست! بلکه عدم آگاهی ما ازاصول وقواعد زندگی است. 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

« به دنیا آمده ای، درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته. باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر، چه کسی می تواند چنین کند؟ چرا؟ مجبوری سرنوشت خود را بنویسی. خالق سرانجام خود باشی. با «خود» آماده و قالب یافته به دنیا نیامده ای. همچون بذرزاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی، می توانی درخت باشی و ببالی.»

«اوشو»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

« بزرگی در احترام داشتن نبیست بلکه درشایستگی احترام است.»

«ارسطو»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

­ ــ ماکسول ما لتز: موریانه ها چوب را می خورند، حاصل انسان را بر باد می دهند به همین دلیل است که در نظر انسان موجوداتی موذی و بد جنس هستند. وقتی احساس بی ارزش بودن می کنیم موریانه های غارتگر را به جان خود می اندازیم. از درون خود را می خوریم و آنقدر ادامه می دهیم تا به صفر مطلق برسیم.

­ــ ریچارد کارلسون: آن چنان خود باوری را از یاد برده ایم که باید شعار «همسایه ات را به اندازه خودت دوست بدار» را به جملۀ « خودت را به اندازۀ همسایه ات دوست بدار» تغییر کند.

­  گوته : بالاترین شیطانی که ممکن است بر انسان نازل شود، گمان باطل و ناخوشایندی است که ممکن است از خود داشته باشد.

­ ــ نیل دونا لدوا لش : هر تصمیمی که می گیری، تصمیمی درباره آنچه انجام می دهی، نیست! بلکه تصمیمی است در مورد آن که تو چه کسی هستی.

­ ــ آک ماند ینو : آثار هنری به دو دلیل ارزشمند است: اول اینکه توسط استادان به وجود آمده اند و دوم اینکه تعدادشان کم است. شما گنج پر ارزشی هسـتید زیرا توسط بزرگترین استاد خلق شده اید و فقط یکی هسـتید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 
ـ لائوتسه: هر کس که دیگران را بشناسد عاقل و هر که خود را بشناسد عارف است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 
« آیا فرد شادی هستید ؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 
نکاتی در مورد « صریح و بی آلایش بودن با دیگران »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

« اشتیاق سوزان »

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت:«می خواهم خدا را همین الان ببینم». کریشنا گفت: «قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی». او آن مرد را به کنار رود گنگ برد و گفت: «بسیار خوب حالا برو توی آب».

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت. عکس العمل فوری آن مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر نمی تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود. در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می کشید، شری کریشنا از او پرسید: «وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می کردی؟ آیا به پول، زن، یا بچه یا اسم و مقام و حرفه خود بودی؟»

_نه به یگانه چیزی که فکر می کردم هوا بود.

_درست است؛ حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 

« به دنیا آمده ای، درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته. باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر، چه کسی می تواند چنین کند؟ چرا؟ مجبوری سرنوشت خود را بنویسی. خالق سرانجام خود باشی. با «خود» آماده و قالب یافته به دنیا نیامده ای. همچون بذرزاده شده ای و می توانی همان بذر بمانی و بمیری اما می توانی گل باشی و بشکفی، می توانی درخت باشی و ببالی.»

«اوشو»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مرتضی | 
 

Best Cod Music